X
تبلیغات
آرامِ جان
شکایت
 حال و هوای گریه هست

    وقتی برای گریه نیست

    کارم گذشت از گریه و فرصت برای خنده نیست

    ناخن به سینه می کشم از روی ناچاری

    ولی گویا در این ماتمکده احساس دردی زنده نیست

    من و تو همدرد یک حادثه ایم پر از حکایت

    هر دو بارون زده ابر شکایت

    تو درون آتشی سوزنده مونده

    من یک خاکسترنشین، تا بینهایت

    کدامین آشنایی را به دعوت خوانم امشب

    که از نیش به زهر آلوده اش بیمارم هرشب

    چگونه قصه ای را با رفیقم گویم از درد

    که از دردم به خوشحالی نیارد خنده بر لب

     

    حال و هوای گریه هست

    وقتی برای گریه نیست

    کارم گذشت از گریه و فرصت برای خنده نیست

    ناخن به سینه می کشم از روی ناچاری

    ولی گویا در این ماتمکده احساس دردی زنده نیست

     

    قصه عشق من و تو یک حدیث جاودانه

    بیگناه گشته اسیر خشم زمانه

    توی این بیگانه بازار با هیاهوی محبت

    مرده انگار عاشقی، تو قصه های عاشقانه

    خسته و دربدر از زخم حسادت

    هر دو دل شکسته مرگ صداقت

    نارفیقان را ببین خنجر به دست

    در کمین نشسته با نام رفاقت

     

    حال و هوای گریه هست

    وقتی برای گریه نیست

    کارم گذشت از گریه و فرصت برای خنده نیست

    ناخن به سینه می کشم از روی ناچاری

    ولی گویا در این ماتمکده احساس دردی زنده نیست

2 نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط نا آرام  |